تبليغاتX
گنجشك ها فردا برايم حرف ها دارند


گنجشك ها فردا برايم حرف ها دارند

  با سلام به همه دوستان عزیزم!

در وادی شعر و سخنوری بعد ازبیست سال غزل سرودن اینبار این شعر تولد  یافته بود  شاید نوزاد نا همگونی بود ... با غزلها وترانه هایم که مخاطب خاص خود را دارند ... بی آنکه بخواهم چیزی را توجیه کنم  می گویم این کار  یک شعر فی البداهه بود در التیام بخشیدن به دردهای زنانگی ام ... هرگز تلاش نکرده ام در مسیرم  از خط منحرف شوم. اما برای من شعر شعر است و فالب بر نمی تابد. حتی در جستجوی جاودانگی شعر را به ابتذال محاوره گری دچار نکرده ام تا غزل پست مدرن سروده باشم...با این حال از نظرات تمام دوستان سپاسگزارم  که در این مسیر یاریگرم خواهد بود... در اینجا نظرگاه برخی ازدوستان و متن ویرایش نشده شعر آورده می شود  :

مرا در قمار باخت

فکر می کرد:

دنیا به آخر نرسیده است!!!

 چیز مهمی نیست

فقط کمی روحم تاول...

شعرها مست کرده اند

وشیشه های قهوه خانه را...

از ترس این قهوه چی

که می خواست

 عطر تنم را در شیشه بریزدو با ودکا بنوشد

طاست را بردار !

دنیا به آخر رسیده است 

 

محمد مراد

قبل از ورود به شعر و نگاه به محتوای آن، آنچه که مرا در خوانش شعر دچار توقف و سکته میکند نیمه تمام ماندن بخشی از شعر است :

شعر ها مست کرده اند
و شیشه های قهوه خانه را

(از ترس این قهوه چی
که می خواست
عطر تنم را در شیشه بریزد و با ودکا بنوشد)
.............؟؟

طاست را برادار

بنظر میرسد سطر"و شیشه های قهوه خانه را " یک سطر نیمه تمام است و بعد از سطر هایی که در پرانتز نهاده ام ، میباید ادامه می یافت در حالیکه مغفول مانده و سطر دیگری قبل از "طاست را بردار " باید تکلیف آن سطر نیمه تمام را روشن کند و معنای آنرا به مخاطب منتقل کند در حالیکه با این ساختار برای خواننده یک سوال پیش میآید که : "و شیشه های قهوه خانه را " چی؟؟ برای شیشه های قهوه خانه چه اتفاقی افتاده ؟؟

سروده با بد خلقی و قهر آغاز میشود ظاهرا برای شاعر همه چیز تمام شده است اینرا اولین سطر فریاد میزند:

مرا در قمار باخت

وپس از آن کسی که هزینه ی این باخت بود ساختار شکنانه جلوه میکند:

فکر میکرد ، دنیا به آخر نرسیده !!!

یعنی دنیا به آخر رسیده ، او نهایت بغض خود را با این سطر میترکاند ، در سخت ترین
مصائب ، میگویند : دنیا که به آخر نرسیده ، یعنی زندگی جاریست و این نقطه آغاز و طلوع یک امید است اما شاعر چنین اعتقادی ندارد او لجوج و یکدندنه است ! و در عین حال مغرور چون بلافاصله میگوید :

چیز مهمی نیست !!
فقط کمی ! روحم تاول زده
طبیعی ست که تاول نتیجه ی حضور آتشی ست که روح را مضمحل کرده اما ذره ای موجب سکون اسب سرکش این روح تاول زده نگردیده و....

او با سرگشتگی و پریشانی منبعث از این قمار سخت باز هم میخواهد یک شانس دیگر بدهد و با تاکید و تحکم میگوید که این آخرین شانس است:

تاست را بردار !
دنیا به آخر رسیده است

در این سروده که دارای فرازهای عاشقانه و تراژیک وفرودهای تکنیکی چندیست، پرادوکسهای ناگزیری که حاصل جایگاه محتوم زن در یک جامعه ی طبقاتی ست خودنمایی میکنند، قمار تمام شده (مرا در قمار باخت)اما بازی ادامه دارد(تاست را بردار)، :(دنیا به آخر نرسیده است) اما برای تو ( دنیا به آخر رسیده است)
(اتفاق مهمی نیفتاده) اما (کمی ! روحم تاول زده ) و در انتهای این سروده کسی ایستاده که با همه ی مظلومیت تاریخی و طبقاتی گردنی افراشته دارد .

عه تا

سلام مهتاب عزیز

این واکنش احساسی و لجبازانه به اتفاق مهمی که در ابتدای شعر می افتد قابل درک نیست.
درست است که چنین رخدادی در عالم واقعیت درون خطوط سرخ این جغرافیا بندرت رخ میدهد اما عکس العمل بی پروا و انتقام جویانه ی قربانی ماجرا بطریقی که بهره ی خفیفی از مازوخیسم و سادیسم باهم در ان قابل رصد است به نمایشی درام و سینماتیک می ماند و شک دارم بعنوان پیام متن در یک اثر ادبی موجه جلوه کند.
اما با نگاه دیگری متعلق به فمینیسم رادیکال یعنی نشانه ای از اختیار عمل عکس العملی محل اشکال نیست.
گذشته از نگاه روانشناسانه به مفهوم متن برخی تظاهرات ثقیل مثل بروز کلمه ی (شعر)در گزاره ای از سروده حس مطلوبی در مخاطب بر نمی انگیزد.
گمان میکنم نیازی به ورود مستقیم نظر مولف برای یاد اوری اینکه این نوشته شعر است نمی باشد ودر اخر اینکه ایا ودکا درستتر از وتکا نیست؟
بی انصافی است اگر نظر روی عیوب سلیقه ای (که صحت انها قائم به اعتبار نظر تنها یک مخاطب است) کلیک شود و به زیبایی های اثر اشاره نشود
انسجام و تحکیم وجه مضمونیک اثر در عین وسعت فضای پردازش + تصویر لوکیشن رمانتیک اتفاقات شعر + ایجاز اثر و موفقیت مولف در بیان طرح ذهنی+ قابلیت انتقال حس مورد نظر مولف (صرفنظر از چونی این حس) از برجستگیهای شعرند
با احترام

عاطفه صرفه جو

مرا در قمار باخت/ با خذف این سطر موافقم .چرا که تعلیق را از شعر می گیرد. قصه را از ابتدا لو می دهد. فکر می کرد : / با دو نقطه کاملن موافقم زیرا چرایی ایجاد می کند و چرا مرا به سطر های بعد می کشاند که چه فکری ؟؟؟ دنیا به آخر نرسیده است / کارکردی که از جمله ی ساده ی فرهنگ شفاهی کشیدی خوب بود . در واقع در دل خود پارادوکسی که با سطر آخر کامل می شود. نه/چیزمهمی نیست/فقط کمی روحم/تاول.../ به نظرم حذف این سطرها لطمه ای به شعر نمی زند چون توضیحی بود که کشفی در مخاطب ایجاد نمی کند. من مخاطب از سطر های بعد به این نتیجه خواهم رسید که زنی که بازیچه شود چه دردی و چه میزان درد را تحمل خواهد کرد.و شیشه های قهوه خانه را/ منظور شیشه های پنجره ست ؟ آیا زمینه ای برای آوردن این شیشه ها ایجاد شد در شعر ؟ یا صرفن به دلیل تجانس با شیشه ی بعدی در دوسطر بعد تر آمده ؟ عطر تنم را در شیشه بریزد و با ودکا بنوشد / سطر درخشان شعرت همین بود که منجر به نجات شعرت شد !!! (بهتر شد که ودکا را اصلاح کردی ) البته کنایه از " خون کسی را در شیشه ریختن " را هم دارد ! و پایان بندی شعرت که قوی و فوق العاده بود.حالا این شعر را من این گونه می خوانم و سر مست می روم :


می خواست :
عطر تنم را
در شیشه بریزد
و با ودکا بنوشد
طاست را بردار
دنیا
به آخر رسیده است !


به تنهایی یک شعر کامل است و مابقی اضافه ! با سپاس

رضا باب ا لمراد

سلام
شعر نسبتن موفقی بود
که می تونست با توجه به تغییر لحن و چرخش زاویه از این هم طولانی تر بشه
راستی یه پیشنهاد
می تونی مابین سطر های 8 و 9 سه تا نقطه قرار بدی
به این شکل
از ترس این قهوه چی
که می خواست
عطر تنم را در شیشه بریزدو با ودکا بنوشد
...
طاست را بردار
دنیا به آخر رسیده است
.
با احترام به تو دوست خوب

جهانگیر دشتی زاده

سلام دوست عزیزشاعرم خانم مهتاب بازوند
باشعری متفاوت و.. فضای دگرگونه برخوردکرده ام .جالب است بااینکه کلاسیک هم کار میکنید درنوپردازی نیزچیزی کم نگذاشته اید.. مرا در قمار باخت
فکر می کرد:
دنیا به آخر نرسیده است!!!
با آغاز که به چالش وتامل میاندازد..اما نکته ظریفی که ذهن مرا معطوف به خود کرده فضای شعرتان میباشد..که مرا به یاد داستنهای داستا یوسکی ..وشاید امیل زولا میاندازد..فضایی که شامل داستانهایی چون خانم بواری هم میشود...واینه شعر درنهایتی از احساس مخاطب رادرگیرخودمیکند به نوعی سادگی ..وناگهان به کنیه وطنزی رندانه مخاطب را دربهتش میخکوب میکند فکر می کرد/ دنیا به آخر نرسیده است!!!:
واین کارزبانی شاعراست که توانسته ازپس آن بخوبی براید بدون اینکه حالت تصنعی به خودگیرد...درخیزشی که هرلحظه شعر صعودمیکند وبه زیبایی درهاله ای ازتصویروفضایی نو قرارمیگیرد..برایم جالب است ...شاید بشود گفت درست فرم یک نقاشی مرموزوشگفت انگیز امپرسیونیستی را به خود میگیرد..که ذهن به کلنجار مینشیندتا احساس رنگ ویا واژه اش رادریابد...واین مهم برنمیتابد که شاعر درتراکم ناخودآگاهی درد آلودتوانسته این پرده بیع را به نمایش بگذارد
شعرهایم مست کرده اند
وشیشه های قهوه خانه را ...
از ترس این قهوه چی
که می خواست عطر تنم را در شیشه بریزدو با وتکا بنوشد
وجالب ترازدید روانکاوانه که بنگریم احساس پیچیده وزخم خورده زنانه چنان شیرازه شعر را مستحکم کرده که هرگز حتا در تصور نمیگنجد که غیر مونثی بتواند از عهده احساس وکارزبانی شعر براید..
و پاردوکسی زیبا شعررا درپایان مستحم ترمینماید
پیروزوشاعرباشید

علی فتحی مقدم

سلام خانم مهتاب
اينگونه كه شما مرا به خوانش اين شعر دعوت كرده ايد جا خوردم .چون بنده چنين توان علمي كه شما فرموديد را در خود نمي بينم .اما به عنوان يك مخاطب حرفه اي شعر عرض مي كنم رابطه ي حسي بين شاعر و كلمات + روايت آميخته با نوعي خاطره ي خفيف در متن دست شاعر را براي استفاده از كاركردهاي هنري مثل زبان كمي بسته است و هرچه هست برداشتي حسي از اشياء و نهايتن آفرينش گزاره هايي كه به زبان نرسيده مي ميرند .اگرچه من از شعر انتظار معجزه ندارم اما كم كاري شاعر را در توليد حرفه اي شعر نمي پذيرم علي الخصوص شعر كوتاه كه بايد طرف آنقدر هوشمندانه عمل كند كه خلاء شاعرانگي در خوانش مخاطب حس نشود .موضوعي را كه به آن پرداخته ايد از اين جهت كه داراي(ان_)داستاني بسيار قوي است .خوشم آمد و مي توان به عنوان يك ويژگي براي شما خارج از حيطه ي نقد كنار گذاشت اما در نظر داشته باشيم كه متني را كه اراءه داده ايم به عنوان شعر است پس بايد تعادلي بين آني كه عرض كردم با (آن_)شاعرانه ي شما بيشتر به چشم بيايد ...عطر تنم را در شیشه بریزدو با ودکا بنوشد...مرسي..

با فروتني و ممنون از اعتماد شما...

با تشکر از نظرات سازنده تمام دوستان

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:20 توسط مهتاب| |

 

 

 

 

 

 

 

گاهي ويراستارم گاهي مي نويسم ويراستاري شغل سخت وكم درآمدي است... مخصوصآ اگر مهتاب بازوند باشي ودغدغه  فرهنگ وزير سوال رفتن فرهنگ چهل هزار ساله شهرت دمار از روزگارت در آورده باشد شهري كه گاهي ماداكتو گاهي خايدالو وگاهي شاپور خواست است. گاهي  نا گزير از گريزي كه حكومتها تو وايل و تبارت را نا ديده انگاشته اند وزورت به كسي نمي رسد دستت به جايي بند نمي شود. پس چشمها ودستهايت را به ياري مي خواني تا اگر نويسنده اي دست به قلم شد وخواست بنويسد ياري اش كني. هر چند گاهي تاريخ نويساني مغرض نا گاه از ضربه هايي كه استعمار بر پيكره ي اقوام زاگرس نشين وارد كرد  به ايل گرايي وطايفه گرايي مي پردازند وانسجام  قومي را از ياد مي برند زبان مادري شان را به فراموشي مي سپارند با اين حال من ويراستارم با تمام دغدغه هاي اهل فرهنگ بودنم...

 ليست برخي از كتابها : 

 

 
اصلاح، یا، انقلاب در ایدئولوژی مقدس
اصلاح، یا، انقلاب در ایدئولوژی مقدس
پدیدآورنده: علی عسگر رضایی، مهتاب بازوند (ویراستار)
ناشر: شاپورخواست - 21 اسفند، 1385
خرید از آدینه بوک20000 ریال 18000 ریال   
موجود در انبار.
ارسال در روز سه شنبه، 21 مهر
اگر سفارش خود را طی 20 ساعت آینده تایید کنید.
2.
گنجشک ها فردا برایم حرف ها دارند
گنجشک ها فردا برایم حرف ها دارند
پدیدآورنده: مهتاب بازوند (شاعر)
ناشر: فصل پنجم - 29 بهمن، 1387
قیمت:  14500 ریال
این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.
3.
فرهنگ مثل های لری
فرهنگ مثل های لری
پدیدآورنده: علیمردان عسگری عالم، مهتاب بازوند (ویراستار)
ناشر: افلاک - 07 دی، 1387
قیمت:  60000 ریال
این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.
4.
فرهنگ عامه لرستان (فرهنگ و باورهای مردم لرستان)
فرهنگ عامه لرستان (فرهنگ و باورهای مردم لرستان)
پدیدآورنده: علیمردان عسگری عالم، مهتاب بازوند (ویراستار)
ناشر: شاپورخواست - 06 مهر، 1387
قیمت:  45000 ریال
این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.
5.
دختر عقاب
دختر عقاب
پدیدآورنده: نسرین فریدونی، مهتاب بازوند (ویراستار)، کرم علی پور (تصویرگر)
ناشر: شاپورخواست - 06 مهر، 1387
قیمت:  6000 ریال
این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.
6.
گرین غم: مجموعه اشعار فارسی و لکی
گرین غم: مجموعه اشعار فارسی و لکی
پدیدآورنده: عزیز بازوند (شاعر)، مهتاب بازوند (به اهتمام)
ناشر: شاپورخواست - 22 اسفند، 1384
قیمت:  13500 ریال
این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

.

 

وحالا دو غزل قدیمی

یا از نگاه پنجره دزدیده بودمت

یا از درخت فا صله ها چیده بودمت

ای اتفاق ساده ی بی ابتدا!هنوز:

یادم نیامده است کجا دیده بودمت

 مه بود و برف از سر دنیا گذشته بود

 لای هزار حادثه پیچیده بودمت

 بی جسم،در حوالی تشویش در،خلاء

 در خلسه های فاصله،بوسیده بودمت

 دریا نمی شدی که فقط سر کشی کنی

 عمری اگر مدام نباریده بودمت 

 ترکت نمی کنم، ولی ای عشق نا خلف!

 ای کاش هیچ وقت نزا ییده بودمت.

 

واین غزل که روزهایی پر از بیماری را برایم زتده می کند

 
اگر سلام مرا، باد انتقال نداد

هراس دیر رسیدن به او مجال نداد!

و این نشانی دنیا! درست امده ام؟

کسی نبود و جوابی به این سوال نداد

جدا شدم ز مدارم و هیچ جاذبه ای

مرا از این شب منفور انتقال نداد

نمی شود که به پاییز رفت و ویران شد

و بر خیانت خورشید احتمال نداد

*

اهای عاشق رقاصگان کشمیری!

شراب خانگی ات تازه بود، حال نداد

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:13 توسط مهتاب| |

اين دردها بدون شرح است! 

" به بهانه ي ۱۶مهر روز جهاني كودك"

 

كودكان سرطاني
 
عكاس:جواد مقيمي
 
 ‌‌‌‌‌‌‌‌
 
 
 
 
 
 
 
 
و به نا گاه همه چيز غم انگيز مي شود!
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:38 توسط مهتاب| |

گاهی سرت درد می کند که فقط بنویسی ونه می دانی چه می نویسی ونه در تعیین وانتخاب کلمات نقشی داری  نه می دانی چه سروده ای ونه می توانی خود را به نقد بنشینی...  گاهی اوقات هم  سر خوشانه از خود بی خود می شوی زمین وزمان را در ید اقتدار او می بینی وحیران می شوی پرده ها کنار می روند واو را می بینی که بر اریکه ی هستی ایستاده است وبه بادها وابرها فرمان می دهد نفست در سینه می ماند وجرات نمی کند خود را بالا بکشد  ان وقت خطبه البیان را به خاطر می آوری که فرمود:" منم که زنده می گردانم منم که می میرانم ..." مسحور ومبهوت آن لحظه ای که ناگهان در می یابی

 که این شعر تولد یافته است::

 

 

دیشب نقاب چهره ی یارم کنار رفت

بر من دمید وگرد وغبارم کنار رفت

ذات مسیح جاری او بر تنم دمید

بر من دمید وسنگ مزارم کنار رفت

هی پرده پرده پرده خودش را کنار زد

هی رفته رفته رفته قرارم کنار رفت

هی جرعه جرعه جرعه برایم شراب ریخت

هی لحظه لحظه لحظه خمارم کنار رفت

من نور مطلقم که وجودم وجود اوست

دیشب تمام ایل وتبارم کنار رفت

بی تابی ام دوباره به سامان نمی رسد

دیوانه خانه ام که حصارم کنار رفت

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:9 توسط مهتاب| |

 مجموعه" گنجشکها فردا برایم حرفها دارند "منتشر شد:

  • قضیه از این قرار بود : سال گذشته ، نه! بهمن ۸۶ از همه جا بی خبر بودم
  •  که گفتند : "تشریف بیاورید شما به عنوان برگزیده  جوان شعر فجر شناخته
  • شده اید!" با خودم گفتم:به حق چیزهای ندیده ونشنیده !!!من که جایی
  • چیزی ارایه نداده ام چه طور شد؟ اسفندیار ملایری مجری بود عادت ندارم
  • بگویم اسفندیار ! می گویم اسی ملایری  بچه ها به همین نام صدایش
  • می کنند.  آن روز به شش نفر از شاعران شناخته شده ومطرح کلی جوایز
  •  خوب خوب دادند : لوح ! سسسسسسکه! هیات داوران مرکب بود از
  •  آقایان : محمد کاظم علی پور ، نصرت مسعودی و عزت چنگایی! من و
  • آقای دکتر روزبه به عنوان برگزیدگان ویژه جشنواره انتخاب شدیم که البته
  •  به مذاق خیلی ها خوش نیامد . در همین جا می گویم : به درک! تا کور
  •  شود هر آنکه نتواند دید ! انتخاب من اگر به حق بود یا به نا حق، مرا دچار
  •  این احساس کرد که بعد از ۱۵ سال  فعالیت جدی در عرصه ادبیات خلاقه ،
  •  برای نخستین بار به حقم رسیده ام. به این ترتیب : که قرار بود، مجموعه
  • شعر من به همراه ۲۹ نفر شاعر جوان از استانهای دیگر توسط  معاونت فر هنگی
  •  وزارت ارشاد به چاپ برسد. برای من آس و پاس بی پول این بهترین فرصت بود !
  • یافتن تریبونی برای ارایه ی دل سروده هایم.... خیلی کیف داد! بهمن ۸۷ این
  •  مجموعه در ۲۰۰۰ نسخه و۸۰ صفحه توسط انتشارات فصل پنجم به مدیریت
  •  آقای پرویز بیگی حبیب آبادی با کیفیت بسیار بالا  به چاپ رسید .
  •  استاد فرزانه آقای بیگی نهایت حسن سلیقه را در آراستگی کتاب اعمال
  •  فرموده بودند ادب ، نزاکت و حس حق شناسی ایجاب می کند
  •  بگویم : دست مریزاد استاد ! این کتاب هم اکنون در انبار موجود نمی باشد
  •  همین طور در بازار ...

 

 

  • غزلی هدیه به روح آزاد وسر بلند سید خلیل عالی نژاد:

بغضی شکست شانه مردان ایل را

دستی شکافت دامن دریای نیل را

وقتی که ظلمت از سر دنیا گذشته بود

در من دمید بار دگر جبرییل را

آرام بر تمام شعورم جوانه زد

آغاز کرد حادثه ای بی دلیل را

شاید مرا حقیقت این عشق بی دلیل

آن سان شهید کرد که سید خلیل را

من توی چار چوب جهان جا نمی شوم

کاری بکن که بشکنم این مستطیل را

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:41 توسط مهتاب| |

 

 ...................................................................

وقتی صحبت از جشنواره می شود یاد گذشته می افتم آن وقتها که  کودک یا نوجوان

بودیم واردوگاه میرزا کوچک خان میزبانمان می شد  اول شدن در مسابقات آمزشگاهی

 سراسر کشور چه حالی می داد....! نمی خواهم این رویای نوستالوژیک را در کسی

 بیدار کنم ولی من از آن سالها تا به امروز در هیچ جشنواره ای شرکت نکرده ام. 

به قول دوستی فقط باید  داورها بشناسندت  وگر نه کلاهت را باد می برد !!! 

 این هم به دسته بندی ها وجناح بندی های امروز ادبیات بر می گردد

این روزها مدام فکر می کنم روح زیبایی از کالبد هنر پر کشیده است! زیبایی را تنها

 می شود در هنر بومی دید تنها جایی است که پای آدم های کوتوله ی از خود راضی

 به آنجا نخورده ا آخر تمام کوتوله ها به جهانی شدن می اندیشند به جایزه ی نوبل!!!!

 ومستحیل شدن در یک جغرا فیای کوچک کفاف روح بزرگشان را نمی دهد!  کوتوله ها

می دانند اصالت یعنی چه! پس باید از همین جشنوارهها شروع کرد مهم نیست به چه

 قیمتی برگزیده شوی مهم این است که نامت تا مدتی در سایتها باشد.

ایوار از کجا شکل گرفت؟

ایوار عنوان مجله ادبی تخصصی بود  که در سالهای ۷۸-۷۹  به اتفاق دو سه نفر از

 دوستانم در انجمن ادبی خرم آباد به سر دبیری آقای ساسان والیزاده آن را چاپ

 می کردیم. ساسانِ یادش به خیر! خیلی زحمت کشید. گاهی اوقات تا چهار صبح

 در هومیان گرافیک روی مطالب نشریه  کارمی کرد. هم اکنون مشاور رئیس جمهور

 در امور مطبوعات است. برایش پایندگی وپیروزی آرزومندم. در شماره نخست نشریه

 فقط من، رضا صارمی وزیبا آزادی هیات تحریریه  بودیم. در شمارههای بعدی بسیاری

 از دوستان به ما پیوستند . ایوار بد جوری صدا کرد !!!! وبه عنوان یک حرکت پیشرو  رشک

 بسیاری از ادب دوستان را بر انگیخت. ما داشتیم کار خودمان را می کردیم. در زمانی

که بردن نام شاملو وگلشیری جرم به حساب می آمد ما از آنها یاد می کردیم به زیباترین

 شکل ممکن!!!تا اینکه رادیو اروپای آزاد ورادیو بی بی سی( بسیار فضولانه!  )از  ایوار به

 عنوان وزین ترین مجله ادبی کشور یاد کردند  که توسط یک مشت جوان پا برهنه اداره

می شود! وایوار متوقف شد.

البته  تا پیش از شکل گیری مرحله دوم انتخابات که من ُ هوشنگ حبیبی ُ وساسان عزیز

 عضو هیات امنای آن بودیم انجمن شکل سنتی ومنفعلی داشت و اگر زحمات یاران

 ارزشمندی چون مرحوم :مجتبی ایمانی ُ مسعود مرادی وخشایار طولابی نبود، به همان

 شکل منفعل باقی می ماند... !!! پس از تعطیلی ایوار نخستین همایش استانی شعر ایوار

 توسط بنده (در اسفند ماه۷۹) برگزار شد واین حرکت منجر به برگزاری جشنوارههای  بعدی

 با نام ایوار و به شکل سراسری شد باز هم اگر ساسان نبود که قضایا را کنترل کند شاید

همان سالها هم سر نوشت جشنواره اخیر رخ می داد ... آن روزها فقط دغدغه یمان

 ادبیات بود !!! از خودمان مایه می گذاشتیم تا جایی که خستگی رمق از تنمان می گرفت

 ولی حالا چه!!! در ایوار اخیر هدف بر گزار کنندگان چه بود؟ آیا آنها هدف پیشین ما را دنبال

 می کردند؟اگر این گونه بود چرا  به متولیان نخستین  حرکت  بی حرمتی کردند بلکه بی اعتنایی!!!! وهیچ گونه راهکار ی را از پیش کسوتان مطالبه نکردند؟

شاید اگر برگزار کنندگان از من یا از یکی دوستانم به عنوان متولیان نخستین ایوار دعوت

 می کردند کاسه کوزه یشان را  به هم می ریختیم واجازه نمی دادیم  سطح کیفی جشنواره

 تا این حد نزول کند!!!

در مرحله نخست داوری خود بانیان جشنواره بدون مشورت دست به قلم برده وبسیاری از

 شاعران طراز اول وگاها برگزیدگان خط سوم را حذف فرموده بودند!!! بنابراین  داوری مرحله

پایانی هم باید طوری شکل می گرفت که خانم  یا آقای فلانی برگزیده شوند!!!

ما خشت خشت ایوار را با خون دل بنا کردیم تا کوتوله ها بر فراز آن بایستند وبر ادبیات

پدری کنند وحتی از فرستادن کارت دعوت به ما خود داری نمایند... آنها نمی دانند تا به

 حقیقتی ذست نیافته باشی شاعر نمی شوی وخودکامگی مانع از دست یافتن به

حقیقت است...!

غبار بود به غیر از غبار یادم نیست

غبار بود ولی انفجار یادم نیست

من از تمام تونلهای خسته رد شده بود

ولی هنوز سقوط از قطار یادم نیست

کدام ساعت مشرق ؟کدام دریاچه؟

کدام یار ؟کدامین قرار ؟یادم نیست!

از  آن کلاغ که انگار عاشقم شده بود

به غیر باوری از قار قار یادم نیست

مجال نشئگی از حد گذشته بود انگار

که برد وباخت بعد از قمار یادم نیست...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:20 توسط مهتاب| |


Design By : Night Skin